»۩۞۩ love2love ۩۞۩
۩۞۩عشق بازی ۩۞۩
آفتاب دیگر نمیتابد
خورشید گریان است ، ماتم دارم
کسی نیست در این خرابه ها ، کسی نیست جواب دل من خسته دل
را بدهد
ای کاش برف بودم و آب می شدم
کاش کسی همدمم می شد
و ای کاش . . .
دوست داشتن را از خاطره یاد بگیریم
((بچه ها راستی راستی نوکر همتون هستم ها ...))

|+| نوشته شده توسط پریچهر(سامانتا) در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 22:45 |
باران
دعا کردیم
نماز خواندیم
و خدا را قسم دادیم تا
باران بفرستد
اما غافل از آن بودیم که خدا با دختر بچه ای است
که
کفش پاره به پا دارد

|+| نوشته شده توسط پریچهر(سامانتا) در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 20:18 |

